به او که سيلی زد به گوش روياهايم
و
واقع بينانه فرياد زد : گمشو
************
صداقتم را بالا می آورم روی ساده گی ام
«عروسک خوشگل من»
دلزده گی شان را در لیوان منطق میریزند و میدهند به تو
...تا بنوشی و خاموش شوی
و تنها یک چیز می ماند
در سکوت نرو :
صدای باران را نمیشنوی؟
آنقدر کوچک بودم که صدای شکستنم به گوش بزرگ تو نرسید
چقدر برای این دنیا زیاد هستم
خدا هم حالش بهم میخورد میدانم
ای باران حقیر
*********
چیزی برایم نمانده
جز این چشمهایی که دروغ نمیگویند
سهم من از این دنیا تنها بدرقه رویاهایم بود
و
این بن بست بی ستاره
*********
پنجره هایم را میبندم
دیگر صدایی نمیشنوی
همین جا خفه میشوم
قولِ قول
و تو
همه پنجره های خوشبخت از آن تو
و غرور مرا که بردی
و
اعتماد و احساسم
و
باران
.
.
خوشبخت باشی